|
وبلاگ من يک ساله شد...
سلام به همگی ...بلاگ من۱ ساله شد...
ميخوام براتن از گلی بنويسم که باغچه حياط ما نيست٬ولی بايد باشه...تو حياط خونه ما تنها درختيست تنهاو من ميدونم چه حسی داره.من بايد تنهايی اون پر کنم امااون فقط گوش ميکنه و هيچی نميگه...ميبينی تنهايی تو رو مجبور ميکنه با درختی دوست بشی که هميشه خاموشه...
امروز واقعا باورم شد که تو به قلب آسمان رفته ای ٬ چرا؟ من اينجا خيلی غريبم ٬ غريب. هدف من وصال بود نه خيال.من درتب التهابی ميسوختم که مرا به درگاه بندگی او ميبردو تو ندانستی. ولی بدان غم بی تو بودن بهترازاين خوشی زودگذر است. تو مرا نشناختی.با من بودی اما بيگانه. حرفهايم در قلب تو مثل برفی بود بر روی بام ٬ در حال ذوب شدن. به آسمان مينگرم و ستارگانی را ميبينم گرم و با محبت و همين ٬ قصه رفتن تو را آسان ميکند. ديگر دلم نميگيرد ٬ هيچ نميگويد... زيرا روزی که گفتی شور زندگی را در چشمانم بخوان فهميدم گاهی چشمها هم دروغ ميگويند. يادمان باشد کز امروز جفايی نکنيم ٬ گرچه در خويش شکستيم صدايی نکنيم. يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ٬ طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم. راستی سال نو ميلادی تون هم مبارک... تولدت مبارک. qlqo< تولد.تولد.ولدم مبارک...
سلام به همه دوستای خوبم...ميدونم ستاره سهيل شده بودم...ولی خوب ديگه يه سری برنامه ها پيش اومده بود که سرم به کل شلوغ بود... مرسی از اونايی که من و وبلاگم رو تو اين مدت تنها نذاشته بودن و مرسی از اونايی که تولد من يادشون بود... جاتون خالی ديروز چه تولدی گرفتم من...صاحب تولد که بنده باشم تا ساعت ۱۱ با ماشين تو خيابونها ول بودم...يعنی وقتی رسيدن خونه همه از دستم شاکی بودن شديد... ولی بخور بخور خوبی بود...مخصوصا کادوهاشون...در کل خوش گذشت...باحال بيد...
تولد... يک حادثه است...يک رويداد عاطفی و يک شعر کوتاه ماندنی يادگاری... اونروز برای اولين بار گريه کردم و اکنون هر چه ميگذره بيشتر به دليل گريستن اونروز پی ميبرم...آهی کوتاه و لحظه ای ديدنی... قطره ای اشک...و فرصتی تازه و لبخندی کهنه...وباز هم آهی کوتاه... در تمام ۲۱ سال اين بود لطفی از زندگی و صحبتی از تولد... آری فريادی از جان و از درون اما بی صدا... گريه ام را٬فقط گريه ام را ای پسندم برای اين روز تلخ زندگيم... کسی به فکر اين در شبهای بی ستاره نيست..و کسی او را ميفهمد... ديگر ساقهای باريکم را پر طپش بر روی سنگفرش هر خيابان نخواهم گذاشت.. آنروزها مردند...آنروزهای سرشار از عاطفه...کيکی پر از شعله و شادی اطرافيان... اری آن روزها برای هميشه در من مردند... کمبودی از مهر و وفا... تولدم مبارک... qlqo< من خوبم..
سلام به همگی...اومدم از همگی تا يه مدتی خداحافظی کنم... فردا شب ميرم تبريز...از اونجا هم ترکيه...خدا کنه فقط به عنوان مسافرت باشه... ولی اينجوری که بوش مياد هميشگيه ...اگه اونجوری بشه که لود لود پر پر ميشه... دلم واسه همتون تنگ ميشه...مخصوصا وبلاگم...بايد برم چون احتياج دارم... حتما بهتون اگه تونستم سر ميزنم...هر بديو خوبی ديدی حلالمون کنيد... آخر شب براتون يه شعر مينويسم...دوستون دارم خيلی زياد... qlqo< ... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸۳/٥/٩ - مولود گناهش چی بود؟؟؟
از صبح در به در دنبالش بود...همه جا زنگ زده بود...نگرانش شده بود...آخر سر بهش خبر دادن که رفته سر کار...تا شب صبر کرد که شايد خودش باهاش تماس بگيره...شب تلفن خونه زنگ خورد...باباش ور داشت...از اون ور صدا نيومد...مطمئن شد که خودشه...حالش خيلی بهتر شد...ولی در عين حال اعصابش خرد شد که چرا نتونسته بود جواب بده...در همون حال موبايل زنگ خورد... : بله؟ *: سلام...خونه يه زنگ بزن... : باشه عزيزم... حالش خيلی بهتر شد...ولی خبر نداشت که چی قراره اتفاق بيفته...زنگ زد... : سلام...خوبی؟ *: سلام...مرسی تو خوبی؟ : آره...بد نيستم...معلومه از صبح کجايی؟؟ *: به تو چه!!!! : يعنی چی به من چه؟ *: يعنی به تو ربطی نداره که من کجا بودم...تو چيکاره منی؟ : وا...اين حرفا يعنی چی؟خوب معلومه من دوست دختره توام... *: نه...نيستی : نه...نيستم؟جالبه...نکنه يکی ديگه جای منو گرفته؟ *: آره...خواستم بهت بگم که بعدا نگی چرا نگفتی... همينجوری خشکش زده بود...نميدونست بايد چيکار کنه... *: يه دخترست که خيلی بامعرفته...قبلنا باهاش بودم يه مدتی...بعد به هم خورد..اونروز زنگ زد که بيا ببينمت...منم گفتم باشه...رفتم ديدمش...خيلی عوض شده بود...گفت ميخواد باهام دوست بشه...منم قبول کردم... : کار خوبی کردی...شايد بتونه خيلی از نيازهاتو بر آورده کنه... *: نميدونم... اينا رو گفت و اونو نديد که به چه حالی افتاده... : مبارکه... *: اگه هم بهت زنگ زدم وخواستم بهاهت حرف بزنم فقط به خاطر اين بود که نری پشت سرم بد بگی...من از هيچ چيزی برات کم نذاشتم... : مرسی...لطف کردي...ممنونم... *: تو خيلی پاکی و خيلی دختر ساده ای هستی ولی بهتره از زرنگی ها و تجربه های ديگران استفاده کنی... : باشه...حتما... داشت خفه ميشد ولی به روی خودش نياورد...بغض راه گلوشو بسته بود ولی بازم نتونست بهش بگه که « دوست دارم »... *: فقط يه چيزی... نفرينم نکن... : اه...من؟من کسی رو نفرين نميکنم....آخه کسی نيستم که بخوام نفرينت کنم... *: مرسی...حرفی٬چيزی نمیخوای بگی؟ : نه... *: راستی اين به اين معنی نيست که رابطمون قطع ميشه...تو ميتونی زنگ بزنی...منم باهات تماس ميگيرم...همين...دوست ميمونيم ولی نه اونجوری... : مرسی...ممنوم بابت اينکه بهم زنگ ميزنی... *: حرفی نداری؟ : نه...فقط مواظب خودت باش... *: باشه...خداحافظ... : خداحافظ... وقتی صدای بوق رو شنيد باورش شد که ديگه همه چی تموم شده...به همين راحتی...اونموقع بود که ديد داغون شده...و به حال خودش زار زار گريه کرد... داغون شد...نابود شد...دوسش داشت ولی نتوست نشون بده و بگه که:« آهای من دوستت دارم....»بهش پناه برده بود...خود اون شرايط اينو بهتر از هر کسی ميدونست ولی نابودش کرد...به خاطر همين بود که قبل از هر چيزی ازش پرسيده بود که ميتونه در همه موارد بهش اعتماد کنه...ازش پرسيده بود که داغونش نميکنه...ازش پرسيده بود...تا صبح بيدار موند تا ببينه کجای کارش اشتباه بوده که اينجوری بايد داغون شه... ***جالبه...مگه نه؟؟؟به همين راحتی و بدون توجه به کسی تموم کرد...به نظر شما گناهکار کيه؟؟؟
چرا تو دوست داری رسواييمو ميون مردم؟؟ چرا تو دوست داری تو اشک تنهاييم بشم گم؟؟ دوست دارم٬برات کوچيکه اين همه وجودم منم که باز ميگم بسته به توست بود و نبودم زندگيمو دادی بر باد تو با شيرينی حرفات تو آبرومو ريختی پيش مردم به گناهی منو ارزون فروختی به گناه بی گناهی اگرچه دلم از حرفای سرد تو شکسته باز اين ديوونه زندگيشو به تو بسته qlqo< من اومدم...
سلام به همگی...دوباره مزاحم هميشگی اومد...دوباره لود لود اومد و يه عالمه درد... ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ عشقت را هرگز بازگو نکن! عشقت را هرگز بازگو نکن!عشقی که هرگز به زبان نيايد مثل نسيم ملايم ساکت و نامرئی ميگذردو همه چيز را بر سر راه خود تکان ميدهد. من عشقم را به زبان آوردم و قلبم را برای او گشودم. سرد و لرزان با ترسی مرگبار و او رفت... بعدها مسافری بر سر راهش پيدا شد ساکت و نامرئی٬مثل باد و او عشق اين مسافر را پذيرفت. !!!!هرگز عشقت را بازگو نکن!!!! ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ عشق به نيرومندی مرگ است... من در جستجوی تو نبودم٬تو را پيدا نکردم٬عطش من از تو نبود٬ واکنون٬خيزابهای سرد مرگ مرا در بر گرفته است و ضربتهای پی درپی امواج آن مرا گيج کرده است... به پايين نمينگری؟مرا نمی بينی؟نمی بينی که نابود ميشوم؟؟؟ «آری من در جستجوی تو بودم.تو را پيدا کردم.عطش من از تو بود و مدتها پيش با زنجير عشق تو را به بند کشيدم.و اکنون٬آغوش تو را در بر ميگيرد.و من به تاريکی مرگ مينگرم و تو را ميبينم و بار ديگر تا ابد تو را از آن خود ميکنم...» خلاصه اينم از اين آپديت...بازم ميگم منو ببخشين که يه مدتی نبودم...باور کنيد اصلا اوضاع روحيم جالب نبود...وگرنه من اصلا تو آپديت کردن تنبل نيستم... qlqo< ... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸۳/٤/۱٩ - مولود دلم خيلی پره...
سلام به همگی...امروز اصلا حالم خوب نيست...نميدونم چيکار کنم...نميدونم چيکار کردم که بايد اينقدر عذاب بکشم...اشتباهم کجا بوده...کجاست؟؟؟نميدونم...اين چند روزه فکرميکردم نجات پيدا کردم...خلاص شدم...راحت از همه غصه ها...ولی الان ميبينم اشتباه فکر کردم...بهتر که نشدم بدتر هم شدم... ******************** ياوری... من ياوری تو را نميخواهم...اگر ميتوانی دشمنی نکن... من دست دوستی ات را نميخواهم اگر ميتوانی و ميخواهی،شمشيرت را کنار بگذار... من از اشک تو بی نيازم،تمساح نباش و مراميان آرواره ات له نکن... تو را نميتوان شناخت... گاهی ماهی و گاهی خسوف... گاهی خورشيدوگاهی کسوف... با من اينچنين نباش...من را درياب... درياب.....درياب.....محتاجم ******************** باغ بارانی... کسی من را نمیپرسد کسی من را نميجويد کسی تنهايی من را نميگريد دلم در حسرت يک دست دلم در حسرت يک دوست دلم در حسرت يک بی ريای مهربان مانده است کدامين يار من را ميبرد تا انتهای باغ بارانی؟ کدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ مهمان ميکند من را و اما با توام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهايی! تو که حتی شبی را هم به خواب من نميايی تو حتی روزهای تلخ نامردی نگاهت التيام دستهايت را دريغ از من نميکردی من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت من امشب با تمام کودکيهايم برايت اشک خواهم ريخت من امشب دفتر تقويم عمرم را به دست عاصی دريای ناآرام خواهم داد همان درياکه بغض شکوه هايم در گلوی موج خيزش زخم بر ميداشت همان دريا که ميگفتی تو را در من تجلی ميکند ای دوست!!!! بگو ای آنکه بی من تنهای تنهايی! کدامين يار من را ميبرد تا انتهای باغ بارانی؟! ******************** به او بينديش... گفتم:«زندگی من زندگی نيست.»گفت:«معنای زندگی را ميدانی؟» گفتم:«بالاتر از سياهی رنگی نيست.»گفت:«پايان شبه سيه سپيد است...بعد از سياهی سفيدی هست.» گفتم:«از بودن،از زيستن خسته ام.»گفت:«يک بار هم شده به او بينديش.هر چه او بخواهد،آن کن؛و هر چه بخواهی به تو خواهد بخشيد.» گفتم:«کاش به دنيا نمی آمدم.»گفت:«نه به دنيا آمدن دست توست،و نه از دنيا رفتن.پس طوری زندگی کن که پس از رفتن از دنيا به فکر بازگشت نباشی.» گفت:«به او بينديش...» گفت:«به او بينديش...» گفت:...
تقديم به تو...
تنها نيستم تازگيها با درختی دوست شده ام: دروغ نميکَند برگ و ميوه اش هميشه روست اتاق خالی هاش را حتی به کلاغ هم ميدهد و سايه اش را به هر سربدار خسته خاموش نيستم ترانه های ناخوانده را با درخت مشق ميکنم آرزوهای ناسروده را بيکار نيستم سروده هايم را طوری با درخت زمزمه ميکنم که کلاغ نشنود و راز آواز دور،سربسته بماند. ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~* دلم برای تو... دلم را بردار و ببر. نميدانم از کجا آمده ای،نميدانم به کجا ميروی. ولی دلم اين دل دردمندم برای تو. برای تويی که همه وجودم از توست و تنها خريدار اين دستان رنجور و دل فرسوده ای. ***همه خوبيهايم برای تو*** ~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*
وقتی در کنارم نباشی بهانه ای برای تکرار قلبم نخواهم داشت... ******* اگر تنهام روی زمين توی شب تو مثل ماه بزرگی که نگاهم ميکنی تقديم به تو«دوستت دارم» qlqo< لود لود برگشت ولی...
سلام به همتون...من برگشتم،ولی نه مثل قبل... شايد دير به دير بهتون سر بزنم ولی سعی ميکنم زود زود آپديت کنم... اينم بدونين لود لود همه جا هست...(لود لود اينجا...لود لود اونجا...لود لود همه جا) فقط بهم قول بدين که اين وبلاگ منو تنها نذارين...زود به زود بهش سر بزنيد... راستی يه چيزی هم يادتون نره،هر لحظه و هر کجا که هستين واسم دعا کنيد... خوشحالم که دوستايی مثل شماها دارم...از اين خوشحالم که حال امير بهتر شده... شرمنده يه سری از بچه ها هم هستم که تنهام نذاشتم و هميشه به نحوی ازم با خبر بودن... بعدشم يه چيز ديگه اين قالب رو محسن زحمتشو کشيد و برام درستش کرد و دوباره برش گردوند بهم...خيلی ازش ممنونم...من هميشه شرمنده خوبيهای اونم... امروز اينقدر دلم پره که ميخوام فقط واستون بنويسم... که حداقل دل منم به يه چيزی خوش باشه...منتظر نظراتون هستم... فدای همه شما (لود لود ) ***************************** چشم جادو سلام ای تنها ستاره ، تويی آسمونُ شب هام ، از تو هيچ خبری ندارم ، بی تو تنهام خيلی تنهام دل من خيلی گرفته ، حال من خيلی خراب به خودم ميگم که ای وای،يعنی اين عشق يه سرابه تا تو هستی من بهارم ، هيچ چيزی هم کم ندارم دريغ از روزی که نيستی ، غصه دارم گريه دارم ای ستاره قشنگم ، با تو من خوشبخت ترينم وقتی تو باشی کنارم ، من يه باغم سبز ترينم... کاش بدونی که اسيرم ، اسير چهره ماهت عاقبت يه روز ميميرم ، واسه چشم سياهت چشمات جادو کرده دل رو،تو خودت اينو ميدونی پس نرو به اين بهونه ، قول بده پيشم بمونی. ****************************** يک ترانه بسيار کوتاه زمانی که من صادق و جوون بودم اتفاق بدی برام افتاد... يک نفر قلبم رو شکست و مرا تنها گذاشت... اما اتفاق بدتر زمانی بود که من بزرگتر شدم و قلب کسی رو شکستم... عشق گاهی نفرين است و شکستن قلب عاشق بدترين نفرين... ****************************** شمع خاموش تو هرگز به راستی رنج نبرده ای!و درد بی خوابی را نميشناسی... اين منم که خواب از چشمانم گريخته است و تا زمانی که زنده ام ،به جز اشک برای من همدمی نيست... وقتی که با تو حرف ميزنم مرا به مسخره ميگيری،چــــــــــــــــرا؟ آری تقدير اين چنين است: *** که من شمعی روشن برای ديگران باشم*** اتاق را برای تو روشن کنم و خود آرام آرام بسوزم و به پايان برسم... qlqo< نه...آخه اين رسمش نيست....
سلام...آخه اين کجاش انصافه...تازه يه برادر خوب پيدا کرده بودم... امير تو رو خدا تنهام نذار...اگه من يه موقع بد خواه مدخواه داشتم به کی بگم... مگه تو نبودی که گفتی به خودم بگو...حالا کجا رفتی؟؟؟ مگه واسه خواهر کوچيکت سوغاتی نياورده بودی...پس چرا نميای بهم بدی... من تازه امروز فهميدم...دارم ديوونه ميشم...اين آقا کيه که اينجوری به ما خبر داده... آخه تو ديگه چرا؟...تو که واسه همه ما همدرد بودی...تو که واسه همه داداشی بودی... چرا ميخوای تنهامون بذاری...مگه گناه ما چی بوده... ما همه منتظرتيم...و همگی واست دعا ميکنيم...زودتر برگرد... qlqo< ... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸۳/٢/٢٧ - مولود از کدام ايستگاه سوار شده ای؟؟؟
خيره به چشمانش سکوت،لبانم را ميفشرد،هيچ نگفتم. باز تکرار همان سوال:از کدام ايستگاه؟ و اين بار نيز هيچ نگفتم. مسافری از انتهای اتوبوس گفت: «آقای راننده لطف کنيد بار سوم را سوال بفرماييد، آخر عروس خانوم رفتند گل بچينند.» اما من هيچ وقت هيچ نگفتم. خودم ميدانستم ار ايستگاه پنجم، غير نوبت عاشق شده ام که حتی در بدترين لحظات زندگيش به من فکر نميکند. اين جواب من هيچ به درد راننده نميخورد،مگر نه؟! qlqo< ... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸۳/٢/٢٤ - مولود |
صفحه اصلي
.دانشجوي علوم تربيتي .عاشق رنگ زرد ::::: چه رابطه ساده اي بين من و تقدير ، من مي سازم و تقدير ويران مي كند. لينك دوستان
بيگودي هرگونه كپي برداري از مطالب اين وبلاگ فقط با ذكر مأخذ آن مجاز است |